تبليغاتX
شعر آزادی است
شعر آزادی است
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد


آنجا كه ديگران مي ايستند

                         ما راه مي رويم

                   و آنجا كه ديگران راه مي رند

                                   ما مي ايستيم

                            تا بدبختي مردمي را شاهد باشيم

                                       كه هر روز با خودشان راه مي روند.


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 11:49



برای کرامت

سلام.

اميدوارم كه سال خوبي داشته باشيم.

آن روز شايد يكي از بهترين روزهايي كه تا به حال تجربه كرده بودم. آخرين روز سال بود و به رسم ايام كهن بايد به سراغ اهل غبور مي رفتيم.  تنها در خانه بودم و بنا بر دلايلي از اين تنهايي خوشحال بودم و بنابراين بايد هم تنها به بهشت الزهرا مي رفتم. شمع و عود و مقداري آب تهيه كردم و راه افتادم. اصلاً فكرش را نمي كردم اين تنهايي و دوري از عزيزاني كه در خاك خفته اند بتواند اين اندازه شديد در من تاثير بگذارد. آخر همه اش انسان هايي كه زنده بودند، چه خوب يا بد، باعث دردهايي در آدمي مي شدند و اصلاً فكر نمي كردم كه ياد عزيزاني كه از دست رفته اند تا اين حد باعث تحريك احساسم شود.- نمي دانم شايد من آدم نيستم ...-

به قبرستان كه رسيدم ابتدا سراغ دوست شاعرمان مرحوم كرامت بيك وردي رفتم و اندكي بالاي سرش ايستادم. هميشه توان ايستادن بالاي قبرش را نداشته ام و بُغضي عجيب باعث مي شود كه زود برگردم. بعد با شمع و عود و تنگي آب سراغ پدرم رفتم. سلامي كردم و حال و احوالش را پرسيدم هر چند كه مثل يك سال گذشته هيچ جوابي نمي داد. شمع و عود را روشن كردم و مدت هاي مديدي كنارش نشستم و با او صحبت كردم و او را محرم اسرار و دردهايي كه داشتم، نمودم. خيلي حال شيريني داشت. به اندازه غرق اين احساس شده بودم كه ديدم شايد به تعداد انگشتان دست افراد زنده در بهشت الزهرا هستند. خداحافظي كردم و به خانه برگشتم. تنهاي تنها. ديدم نمي توانم بنشينم و بايد بيرون بروم. لباس هايم را عوض كردم تا مدتي را بيرون پرسه بزنم تا شايد اين حس غريب از من دور شود و كمي تشويش هاي ذهني ام آرام شوند. ديدم بُغضي عجيب راه گلويم را سد كرده است و اين جمله در ذهنم زمزمه مي شود "بچرخ تا نچرخيم."  

بعد از مدت ها به سراغ دوستان قهري ام –قلم و كاغذ- رفتم و در بين اشك و صداي هق هق گريه هايم مي نوشتم. بعد از مدت ها نوشتم

 

اگر برای دیدن عکس مشکلی پیش آمد بر روی این لینک کلیک کنید

http://i11.tinypic.com/400aa76.jpg






                                                               

         

                                                               

 

 

 

 

 

                                                  ( برای کرامت )

 

 

بچرخ تا نچرخيم

       تو آن سوي خاطره ها ايستاده اي

                            و ما اين سوي زمين

        براي تولدي دوباره

                  سبز مي نويسيم.

 

سلام.

امروز آخرين روز سال بود

كه براي شكوه شعرهاي حك شده

گريستيم

و براي دلتنگي بوي مردي كه هميشه عينكي بزرگ داشت

عود مي سوخت

و ما مي سوختيم

ما مي سوختيم ار دردي كه ...

ما مي سوختيم براي دردي كه تنها مانده ايم.

بچه ها مي گفتند:

"شاعر از شعرش جدا نيست"

اما اين زمين حك شده مي ماند

و جسمي زير خاك مي رود

و در دل هاي ما

خاطره هايي بزرگ مي شوند

كه تو هنوز سي ساله اي!

 

راستي از آن دورها چه خبر؟

براي ذهني كه قدرت عظيم پرورش يافته است

چه آسان است كه ساده اي از زيبا ترسيم كند

و براي ما

كه سال ها از شما دور افتاده ايم

چه سخت است كه زيبايي را ساده ترسيم كنيم

و در بين هجاهاي مكرر فرياد بزنيم.

امسال هم گذشت

سالي بي تو

سالي بي شعر

سالي بي پدر

و فردايي كه نمي دانيم براي چه بايد گريه كنيم؟!

ديگر تنهايي سخت عذابمان مي دهد

و هر روز براي پنج شنبه ها

بي قراريم.

لحظه اي بايست

سخني كوتاه دارم

و دردهاي بسياري كه از نديدن و نشنيدن زياد مي شود

دلم بي قرار توست

و بي قرار پدري كه در آن نزديكي سالي است خفته

مبادا به سراغش

كه مي شكند چيني نازك تنهايي اش

و مي شكند چيني نازك تنهايي مان.

 

براي هفت سين

بايد تعداد روزهاي دلتنگي را

به دل هاي شكسته مان پيوند بزنيم

تا آنهايي كه مي دانند

درد پدر چيست

درد مادر چيست

و درد دوست چيست

به جاي خالي يك نفر فكر نكنند.

 

مي دانيد

اينجا جايتان خيلي خيلي خالي است.

 


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 18:18




و لبخندی نه سنگین زیر آوار

 

کمی زینب، نه، مریم می نویسم

 


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 11:31




پروانه

 

 ديشب هم يلدا بود و بساط نقل آجيل و هندوانه و چيزهايي كه مردم به آن معتقدند. اما در شب يلدا بدجوري موج هاي رايانه در سرم اثر كرد و مرتب چيزي كه شايد رايانه اي بود نمي گذاشت شب يلدا را راحت باشم. اما خوبي اش به اين بود كه نخوابيدم مثل همه شبهاي ديگر.

نوشتن يا ننوشتن را مي شود هم در اختيار داشت. خواست نوشت و ننوشت و درست اين كاري است كه درست يا اشتباه من انجام مي دهم. يعني ار هم بخواهم سعي مي كنم ننويسم.

اين كار هم يكي از كارهاي خيلي خيلي قديمي است كه نوشته ام. بهانه اش هم عصر شعري است كه قرار است به زودي توسط دوستان خوبمان در انجمن ادبي پگاه قائميه برگزار شود.

 

 

 

من

    اضافه کنيد هر چه نيستم

      برگ

           درخت                          

                   قلم

موضوع رفتن نيامدن بود و هست

يک سال

    دو سال

        سيصد سال

    دلم بي قرار توست

تا شبي که بيگانه ام.

       زنجير هفت من

نه! نه! ديوانه بازي است

   پروانه که مي سوزد راه ميرود

   و دور آرزوهايش پيله مي شود

                        پيله مي کند

                دوباره سبز مي شود

مثل اينکه کتف آرزوهايم سوراخ است

         پروانه،

               شاعر خيال

                             غزل،

                                  بانو آشوب شماست

                و من

                    اضافه کنيد هر چه نيستم

                                                  برگ

                                                       درخت

                                                               قلم ...


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 16:25



تا این دستانی که بر قلم می رود


 

 

خواندن یک چیز، یک تلنگر، یک خاطره، یک اتفاق باعث شد تا بعد از مدت ها دست بر قلم ببرم و بنویسم. هر چند که می دانم که این هم چیزی جز مچاله های کاغذ در سطل آشغال نباشد. اما بعد از مدت ها این مچاله هم غنیمت است.

انقدر دلت پر است و آنقدر دلت می گیرد که نمی دانی از چه بنویسی؟برای که بنویسی؟

برای خودت؟!!!

آدمی برای خودش بنویسد که چه؟ آدم به خودش که نمی تواند به هیچ کس حتی به خودش دروغ بگوید؟پس نباید برای خودش بنویسد که دیگران بگویند دروغ می گوید.

این روزها همه به جای روده راست سیم خاردار دارند و آدم هزار تو در هزار شده ایم که سر به هر تویی کنی به توی سیاه دیگری می رسی.

اینتجا که ما هستیم نه از کوه خبری است، نه از رودخانه و دریا. فقط دریایی داریم مثل دریای شما اما شور است و اقیانوسی که همیشه موج می زند و دریا می آید، می خروشد و ارام بر روی هم بسته می شود و این دریاست که فقط برای لحظاتی ما را درون خود غرق می کند.

پدر هر شب یک قایق چوبی می ساخت، نه به امید طوفان نوح، به امید طوفان خودش تا تنها در قایق بنشیند و پارو بزند تا موج های دریا او را دوباره به ساحل بیاورند. او اصلاً با خود موج ها رفیق بود. هر شب که دلم برایش تنگ می شود کنار دریا می روم، اما او قایق کوچکش را با خود برد با بادبان های سفیدش. قایقی که نمی خواست غزت پدر بشکند، قایقی که دیگر توان دیدن موج های آبی و زلال را نداشت. عجیب است و پدر به نظرت موجودی مغرور و خشک است. اما نمی خواهی بدانی که چقدر صمیمانه دریایی می شود و چه راحت اسمانش را همیشه آبی نشان می دهد. مثل اینکه خیال کنی پشت سدها برای هزاران سال ذخیره اب داری تا آسمان نخواهد دوباره بارانی شود، اما غافل از دل شبهای بیدار ...

نمی دانم آن روز برای اخرین بار بود، نگاهی کرد و بعدش ... او می خواست برود و خودش هم می دانست که می رود. می دید که نور فانوس دریایی برای نشان دادن چه شعله می کشد. با قدم هایی مطمئن و اشاره هایی مردانه بلند شد تا کسی کنارش نباشد. می خواست این بار تنهای تنها در قایقش بنشیند و دیگر هیچ وقت برنگردد. آرام به اطراف نگاهش را چرخاند. موجی از امید در دریا می خروشید و موجی که شاید کمی مضطرب بود. می دانید، موقعی انسان همه چیز ر امی بیند نمی تواند کاری بکند. او فردا را میدید و امیدوارتر می شد و فرداها را و کمی مظطرب. به راه افتاد. می دانست که قایقش، قایق کوچکش نه جای ماندن است و نه جای رفتن. جای کوچکش این بار برای پرواز بود. او آرام راه می رفت و پرواز میکرد و هی دورتر میشد و برعکس بزرگتر و بزگتر و بزرگتر.

این برای شما قصه باشد و برای ما سرنوشت.

پدر هنوز دست هایش را بر روی دیوار سنگی می کشد. پدر هنوز پینه های دستانش و صورت آفتاب سوخته اش را دارد و امروز گودی زخم چانه اش پر از دردهایی است که امروز ما در نبودنش حس می کنیم. دردهایی که هیچ وقت برای هیچ کس نگفت و در قایق کوچکش هر شب برای ندیدن های دیگران می بست.

اکروز دنیا پر است از پدرهایی که قایق دارند و امشب می روند تا پرواز کنند و فرزندانی که شاید در امتداد در امتداد پرواز های پدر، دریا می کشند، اسمان آبی و سدی پر از اب برای گریه.

امشب فقط خواستم حرفی زده باشم پدر. خدا فوت. هنوز هم سنگ های خانه مثل قدیم محکم روی هم ایستاده اند. فقط گاه گاهی شیطنت های از خانه ی سنگی ات-مثل همان محسن کوچک بزرگت- به صدا در می آید که انسان را به یاد زلزله ئ دل قرص شما می اندازد. دیگران خانه هایشان را زدند و پایین ریختند و گفتند ضد زلزله. اما یادت هست همیشه از ارتفاع عمرت کم می کردی و می گفتی: خانه ام هر چند سنگی است اما دلم قرص است. حتی پرچین های خالی ات امروز مامن بزرگی هستند، هر چند باد بیاید و بعد باران و سیل و دریا طوفانی شود.

همیشه در امتداد نگاه ما می گفتی: ان شاءالله خانه ی بچه هام. اما ما هنوز در همان خانه نشستهایم. گوش کن، بچه ها خانه ی دیگری نمی خواهند فقط ... فقط ... فقط ... به خانه ات برگردد، استاد علی.


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:25



سلام. بعضی مواقع روزگار به گونه ای می چرخد که حتی خودت هم آن را باور نداری

 

 

 

سلام. بعضی مواقع روزگار به گونه ای می چرخد که حتی خودت هم آن را باور نداری و نمی خواهی باور کنی این شما هستید که این بار بازیچه ی روزگار شده ای. دردسر مثل لشکر دیوان از هر طرف می آید بی آنکه که خودت خواسته باشی. باید تحمل نمود اما بعضی مواقع می بینی آنقدر سخت است که تحمل هم نمی شود کرد و این است که آغاز ماجرایی دنباله دار می شود و این آغاز یک ماجراست که به نظر من تمام شده است و باید خودم را برای زندگی دیگری اماده کنم و آن زندگی کردن با خاطرات است. زندگی کردن با آنچه که در ذهن آدمی نمانده است.

مرتب می خواستم دست به قلم ببرم ولی نمی شد. یعنی حسش نبود و بدون احساس هم که نمی شود چیزی نوشت. این سیاه مشق را برای خالی نبودن عریضه می نویسم. تا چه شود؟؟؟!!!

 


با الهام از یک ماجرا که شاید در آینده اتفاق بیفتد و یا نیفتد و شاید اتفاق افتاده و ما از آن بی خبریم.

 


 

 

- الو سلام

: سلام. من الو گرفته ام دارم می سوزم.

- ما همه می سوزیم از آتشی که انسان به جان انسان می اندازد.

راستی خانه ای؟

: یک خانه و هزاران جای دیگر. باید باشم.

- باید باشید؟! مگر می شود کسی نباشد؟

: بله. آنجا می گویند هیچ کس نیست. یعنی نباید کسی باشد. فقط یباید خودت باشی. می دانی. بعضی مواقع لازم است فقط خودت باشی تا خوب بدانی که هیچ کس نیستی، حتی خودت.

- مگر می شود انسان خودش هم نباشد؟

: نمی دانم.

- منتظری؟

: انتظار که نه، ولی همیشه مرگ نزدیک تر می شود. راستی انتظار گفتی این صدای دوباره تلفن است. کسی پشت خط نیست. یعنی هست! الو ... الو ... الو ... صدا نمی آید. ببخشید.

و نمی دانم شاید اصلاً من صدایی ندارم. شاید من زیادی حرف می زنم که صدا نیست و یا کسی صدای مرا نمی شنود. الو ... الو ... الو ...

حالا دیگر صدای چندین بوق مستمر است. مثل اینکه قطار راه افتاده است و دوباره در طول خط ها با یک بوق کشیده و ضربان قلب هایی که تند تند می زند جلو می رود.

 

*** تا پنج دقیقه دیگر به ایستگاه می رسیم. از مسافرین محترم خواهشمندیم که از آنها چیزی نماند.***

 

: آقا ترا به خدا. به ایستگاه نرسید. من منتظرم. هنوز صدایی نشنیده ام. هنوز گوشم به ارتعاش نیامده. هنوز گوشم پر از صدای بوق هایی است که وحشت دارند. اصلاً می شود من همین جا پیاده شوم و به ایستگاه نرسم.

آقا ببخشید. حداقل یک سوال دارم. قول می دهم اگر صدایی از تلفن بلند نشد حرفی نزنم. فقط یک سوال. راست است که می گویند دنیا کوچک است؟!

پس چرا من گم شده ام؟!   

 

دوباره هم مه آمده است. این بخار آرزوهایی است که در قطار به جوش می آیند و شاید بخار هیجان برای فردایی بهتر است. مثل اینکه همه جا را مه گرفته است من حتی خودم را – چه برسد به شما- نمی بینم. صدایی نمی شنوم و دیگر حتی راه هم نمی توانم بروم. تابلوها همه از رویرویم می روند. انسان صبر ایوب که ندارد وقتی که دلش با دستش بشکند با پاهای ناتوان راه برود. باید سوار همان قطاری شود که آمده بود. بی آنکه بخواهد به مقصد برسد. این روزها قطار هم کار خودش را می کند. می آید و می رود. بخار می کند و زوزه می کشد. فرقی ندارد زوزه اش شبیه گرگی باشد که گرسنه است یا مادری که فرزندش را از دست داده باشد. نمی دانم. دنیای عجیبی است.

 

: ببخشید بلیط برگشت کی است؟

- متاسفم، شما باید اینجا بمانید تا شاید فردا صبح که ساعت بوق کشید بیدار شوید و ساعت 10 صبحانه بخورید، دیگر مثل درویش ها در یاهو نباشید. دیگر چشمانتان را به 17 اینچ و یک برگ a4 خلاصه نکنید. این تمام ماجرا نیست. شما باید منتظر بمانید. تا شاید روزی رها و آزاد شوید و یا شاید اصلاً خودتان بخواهید اینجا بمانید و آسوده و راحت زندگی کنید. من می دانم شما دارید از خودتان فرار می کنید و یا از جایی که هستید. می دانی ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم. شما باید زندگی کنید انگونه که می خواهید. آنگونه که هستید و آنگونه که فکر می کنید.

: ببخشید آقا گوش های امروزی بی در و دروازه هستند و جایی نیست که صدا انجا بماند و آدم های امروزی حافظه ی خاطرات خود را آنجا بگذارند. مثل اینکه همه چیز مثل قطار شما می آید و می رود.

من منتظر می مانم. یکی دارد زنگ می کشد. زنگ ساعت است باید بیدار شوم ...


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 6:29



بوی مرگ عجیب است

                                     

                                        

 

سلام

نمی دانم باید بنشینم و زور بزنم تا شعر بگویم یا باید بنشینم تا خودش بیاید. اصلا من شاعر نبودم و نیستم و نخواهم شد، مثل دیگرانی که زمانی شعر می گویند و بعد ... من هم زمانی شعر می گفتم!

یکی از دوستانم می گفت: مهم نسیت، شعر باید خودش بیاید. راست هم می گفت. مثل عشق که خودش می آید و کاری به کار ما ندارد.

راستش روزهایی بود که زیاد کار می کردم و روزانه شاید دو تا کار داشتم و باز یکی از دوستانم که ارتباطها با هم داشتیم، می گفت: "کارگر شدی و اجیر برای شعر گفتن." آن روزها هم مثل امروز خوب نمی توانستم کار کنم و کارهایم خیلی ضعیف بودند ولی همین که کار می کردم عالی بود. یعنی به قول بچه ها حسش بود.

شاید آنگونه که باید احساسم را پرورش ندادم و یا شاید تقصیر او بود که به من شعر داد و از من شور را گرفت.! اما نمی شود به او هم گیر داد. – اصلا به من چه که یکی عاشق باشد یا نباشد_ راست هم می گفت. به او چه که شعرهایم را برای بخوانم یا نه؟ زندگی کردن خودش هم شعر است. _ مثل این روزها که عجیب بوی مرگ می دهم. یعنی اطرافم بوی مرگ می دهد و به گمانم کم کم که دارم به مرگ فکر می کنم، مرگ هم دارد زیاد زیاد به من فکر می کند. شاید هم ادم ثابتی نباشم که اطرافم زیاد در من تاثیر کند و یا آنقدر ضعیف که دارم برای خودم آینده ای سیاه را رقم می زنم یا شاید آنقدر واقع بین هستم که می بینم اطرافم چه می گذرد.

بگذریم شاید اصلا آدم نیستم.

درگیری چیز بدی است به خصوص زمانی که با خودت اساسی درگیر باشی و حساب کنید او هم که سال هاست رفته است دوباره برگردد. معادله سختی است، البته زندگی.

می خواهم بعد از این همه چرت و پرت یک کلام حرف حسابی بنویسم. دوستی می گفت: " خودت را حسابی درگیر مشکلات می کنی."

شاید او هم راست می گوید، اما نه من جای او هستم و خواهم بود و نه او جای من.

یک نکته اساسی این وسط است. باید پرسید که چرا من اینگونه شده ام و شما هم دوست دارم بنویسید برای من.

چرا من اینگونه شده ام و دیگر شعر سراغم نمی آید و من هم سراغ شعر نمی روم؟

چرا مسئله ی مرگ این همه ذهن مرا به خود مشغول کرده است؟

 

 

                                     

 

 

 


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 7:6



منم که دیده با دیدار دوست کرده ام باز

سلام.

 

قصد نداشتم که در طی این روزها وبلاگ را به روز کنم. چون به قول بچه ها نه شعرم می امد و نه امتحانات اجازه می گذاشت.

 

یه اتفاق، اتفاقی ناب باغث شد که برای لحظاتی وقت شما را بگیرم.

 

نه می خواهم شعر بوی جوی مولیان رودکی را بنویسم و نه اگر قره قاج محمد بهمن بیگی را بنویسم تا دوستانم را هوایی کنم.

دوست عزیزم حسن و مهدی عزیز و دوستان خوب دیگر دختر خورشید و نرگس.

امروز چهارشنبه بود. همان روزی که می گفتند آرش تیر کشید و ...

 

خانه بودم طبق روزهای معمول، که تلفن به صدا درآمد.

 

الو سلام.

علیک سلام

خونه ای؟

آره.

انجمن میایی؟

کیا هستن؟

بیا تا ببینی.

تا ربع ساعت دیگر آنجا هستم.

 

و ربع ساعت دیگر.

 

در طی راه حدس می زدم که دوست خوبمان اقای ولی زاده است و بقیه دوستانی که در شهر هستند. اصلاً حدسش را نمی زنم.

 

اما امروز عجیب دلم برای آقای حیدری گرفته بود. کسی که ستون انجمن ادبی قائمیه بود. با دوستانم در دانشگاه نشسته بودیم و من این شعر را که برای همه تان آشنا هست، خواندم.

 

 

"ای دل انگاری دم از مولا زدی

ای دمت گرم آستین بالا زدی

ای دلت خوش که هو هو می کنی

دست خود با یا علی رو می کنی

خوب می دانم که چون سیاه حبشی

ای دل از عشق علی پر می کشی

ای دل ار وصل علیت آرزوست

رهرو راه او گشتن نکوست

..................................

..................................

 

دلبری زیبا به دست آورده ای

تازه انگاری ز مادر زاده ای"

 

دوستم می گفت که این شعر برایم آشناست.

گفتم: آره، عصر شعر فردوسی در دانشگاه یادت هست. پارسال. آقای حیدری از قائمیه.

 

در همین تصویرها بودم و نقشه می کشیدم که چگونه برای دوستمان اقای ولی زاده یادکوری که تازه پدرش را از دست بوده کمی فضا عوض کنم. همه خیال و تخیل می کردیم تا اینکه چه هست؟

 

تازه به در کتابخانه رسیدم. یک حسی که شاید هیچ وقت نداشتم. آنقدر آرام بودم که نمی توانستم باور کنم چه اتفاقی و چه سعادتی نصیبم می شود. داشتم کم کم وارد سالن می شود. اولین بار چشمانم به چهره دوستمان اقای ولی زاده خورد و یک نفر دیگر که باید او را بشناسم.

 

نه خدایا، باورم نمی شد.

 

واقعاً جای حسن خالی. جای همه دوستان خوب انجمن خالی. آقای حیدری بود.

 

"دلم ایخا زن بسونم

نه یکی نه دو تا

هفت تا بسونم"

 

درست روبرویم بود. با همان چهره ای که همیشه از او در ذهن داشتم.

 

سلام. دوست دارم.

 

و من هیچ. فقط گنگ بودم. جایتان خالی.

 

پای صحبت هایش نشستیم. از خودش می گفت و از جورهای روزگار و از غربتی که دامنگیرش شده بود. برایمان گفت که چگونه مادرش را برای همیشه از دست داد و چگونه غم غربت را تحمل می کرد.

 

می گفت که داشتم رد می شدم. گفتم بگذار تا به یاد گذشته سری به کتابخانه بزنم و تجدید خاطراتی شود. دیدم کتابخانه باز بود و آمدم داخل تا دوستان همه جمع هستند.

 

جای شما خالی. برایمان شعر خواند و گفت که بزودی برمی گردم تا دوباره کنار هم باشیم.

 

او از ما هدیه می خواست و ما چیزی نداشتیم که به او بدهیم. سه شماره ار تیک تاک همراهمان بود و سی دی عصر شعر فراق را برایش هدیه کردیم و گفت: من چقدر خوشبختم که بعد از ماه ها دوستانم را زیارت کردم و چقدر خوشبخت ترم که این هدیه های عزیز امروز نصیبم شد. چقدر خوشحالم که تیک تاک را ادامه دادید و چقدر نگران شدم که برایتان به خاطر تیک تاک مشکلاتی پیش امد. می آیم تا دوباره با هم انجمن داشته باشیم.

من که امروز خیلی خوشحال شدم و امروز برایم روزی به یادماندنی بود.

 

دوستان خوبم

 

به امید دیدار در تابستان با خبر هایی پر از موفقیت های حسن دوست داشتنی، مهدی عزیز، دختر خورشید و نرگس. نمی دانم شاید جو گیر شده ام تا این حرف ها را بنویسم.

 

"دوباره حس غریبی کنار برکه ی آب

به انتظار صلیبی کنار برکه ی آب

..........................................

.........................................."

 


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 7:44



با یک کار در خدمت دوستان هستم.

 

 سلام.

با یک کار در خدمت دوستان هستم.

 

 


 

دلم که درد می کند

شبیه نیامدن فریب می خورم

تا چرک نشین عقده ها

عقده های مردی

که خودش را دار می زند

و دلش

آرام آرام از هر چه باید می گریزد

مرده ای که قلبش می زند

برای خیال پوچ دیگران.

 

دلش که درد می کند

دلم که درد می کند

تابوت روزها

را به دوشم می کشم

تا جایی که راه نبرم

تا جایی که راه نروم

باید که بشکند،

صحبت از دیوار نیست

پله ها به شتاب پایین می روند

و من

به ابتدا می رسم

به خودم.

 

دلم که درد می کند

در گریز از ماه

ما پنجره می بندیم

دیوار می کشیم

پشت شیشه آه به خودمان می پاشیم

و

سنگینی نگاه مهربان او را

روبان سیاهی می کشیم.


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:37



این صفحه ی ادبی به سیاه است

وقتی به پدر گفت استاد علی

بالا به زمین نیفتاد علی

 

 

نمی دانم برای چه نتوانستم این مشکل دار را هیچ گاه کامل کنم تا امروز که به اندازه ی تمام واژه های دنیا دلم برای پدرم تنگ شده است. روز عجیبی بود. همه مهمان ما بودند. مهمان پدرم و او داشت برای همیشه می رفت. همه می گریستند که چرا حالا که همه امده ایم او دارد غریبانه می رود. عزیز بودم. همه می امدند و احترام می گذاشتند و مرا در آغوش می گرفتند. نه به خاطر خودم به خاطر بزرگی که می رفت و او را می شناختند و من هم غریبانه فهمیدم که که آنها به خاطر او آمده اند و آنجا بود که دیدم دیگر پدر ندارم. ذرات خاک هر لحظه بیشتر و بیشتر ریخته میشد و ما آرام اشک می ریختیم و از او دور می افتادیم. ولی نمی دانم برای چه او هنوز زنده است. تا از بیرون می آیم احساس می کنم روبرویم ایستاده است و باید و حتمن سلام کنم و می گویم سلام آقا. شاید هم به آشپزخانه بروم و به مادر یا خواهرم بگویم: آقام کجا رفته؟ امروز حالش چطور بود؟ غذا خورده؟

نمی دانم برای چه باید اینها را همه بگویم. امروز در خانه تنهای تنهای هستم. منتظرم تا صدایم کند و بگوید: محمدعلی از دانشگاه چه خبر؟ یکی از دوستانت زنگ زد و گفت که با من تماس بگیر. اسمش را گفت ولی یادم نیست و من هم کمی اخم کنم و بگویم: خوب آقا جان می نوشتی که بود و او هم پدرانه یا با غرور پدری بگوید یادم رفت، حتمن خودش زنگ می زند.

آن شب زمستان بود و باران می بارید و برادر کوچکترم مریض شد. وسیله ای نبود و آقا محسن را بغل کرد و راهی بیمارستان شد. محسن بعدها می گفت: احساس کردم آغوش آقا صفای خاصی دارد و در راه برگشت گفتم: من نمی توانم راه بیایم تا بغلم کند و حالا 13 سال از آن آغوش گرم می گذرد و من و محسن برای همیشه او را از دست دادیم. یک کوه کوه بزرگ که اگر مریض هم بود و خوابیده هنوز هم کوه بود و میشد به آن تکیه داد.

شاید از این به بعد کمتر بتوانم در اینترنت و وبلاگ ها افتابی بشم، ولی سعی می کنم دوستان خوبم را برای همیشه نگه دارم.

راستش را بخواهید دیگر نمی توانم شعر بگویم و تمام.

در پایان از همه دوستان و هم دانشگاهی ها که در این غم بزرگ با ما اظهار همدردی کردند، صمیمانه تشکر می کنم.

 

 

با یک شعر:

 

 


دوباره ورق می خورد
             دوباره ورق می خوريم
اين اول همان دفتری است که برای هم يادگاری نوشتيم
                ( چه خوش نازی است نازی ... )

                              نازی که نداشتيم بکشيم
                                     دو خط ساده
                            خطی که به هم می رسد


        مايي که به هم نمي رسيم


                                       تا
                             دوباره ورق بخورد
                            تا دوباره ورق بخوريم.


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 7:27



دوباره هم شعر

 

 

نمي دانم براي انتخاب زمان شعرم كه در اينجا بنويسم كمي

 

مشكل داشتم. ولي به هر صورت تصميم گرفته مي شود. قصد

 

 دارم در این مجال با معرفی یکی از دوستان خوبم و یک شعر از

 

 خودم لحظاتی را میهمان شما باشم.

 

 

این شعر از دوستم نسرین هاشمی است. هر چند ما دیر فهمیدیم که

 

 او طبع شاعرانه ی قوی ای دارد. برای خواندن اشعار او می توانید به

 

آدرس زیر مراجعه کنید.( nasrinsis.blogfa.com  )

 

 

 

 

از اول صبح

 

بين همين چهار ديوار

 

به باد

 

که هي لاي تن پرده مي پيچد

 

خيره مي شوم

 

گوش کن به صداي باد

 

که در گوش پنجره نجوا مي کند.

 

به کوتاهي زمان فکر ميکنم

 

و به بي فاصلگي هجوم باد.

 

آخرين باري که باد، قدم هاي ترا دزديد

 

تو بين خواب هاي من و حرف هايم

 

پرسه مي زدي

 

با اين همه

 

ديشب که نمي دانستم

 

در گيرودار کدام کابوس

 

ته نشين شده ام.

 

 

باد مرا هم با خود برد.

 

 

 

حتمن به او سر بزنید.

 

 

 

 

 

و اما شعر خودم

 

 

 

 

 

آدم كه شعور داشته باشد

 

با حرف هاي سلمبه اي

 

كه قلمبه هايش با سكوت ديگران

 

همراه نيست

 

از شعر سخن نمي گويد

 

سخن نمي گويد

 

 

؛گوش كنيد ديوانه اكنون سخن مي گويد؛

 

من شاعر بزرگي هستم

 

كه از بين انتخاب هاي ديگران

 

زنده به دنيا نيامدم

 

          تا ديگران خوب زندگي كنند!

 

 

من آخرين صداي خاموش يك نسل شاعرم

 

كه شايد در ازدحام نفس هاي شما

 

يك بار ديگر مي ميرد.

 


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 2:44



خودکشی

 

 

 

خودکشی

                                     

 

اصولا آدم تنبل و کم کاري هستم. نمي دانم براي همه مثل هم نيستند. خيلي وقته

 

که کار نکردم و مطمئنم که اگر بخواهم طبق کارهاي جديد شعر بزنم، بايد سال به سال

 

آپ کنم. شما ايراد نگيريد. هر کدام از کارها که روز بود برايتان مي نويسم.

 

با يک غزل در خدمتتون هستم. دوست دارم همه چيز را برايم بنويسيد. منتظر شما هستم

 

 

 

چشمان سيب دارا، سرشار حرف و بي لب

 

چيزي دورن ذهنش مثل کلام زينب­­­­­­(**)

 

 

 

يک کاغذ و قلم ديد زير دو قاب خالي

 

يک گام تا که برداشت با نامه اي مرتب

 

 

 

ديگر بخواب امشب چيزي نمانده حالا

 

از آرزوي بودن دستان آخرين حب

 

 

 

پشتش به پشت ديوار اما زمين نيفتاد

 

تکرار شوم تاريخ سرشار تاب و بي تب

 

 

 

*********************

 

اشکش زلال ميشد تا روزنامه را ديد

 

يک آگهي ترحيم در ساعت نه شب

 

 

 

 

 

*** قرار نيست که نام همه مخاطب ها سارا، ليلا و شيرين باشد.

 

 

 

 


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 1:14



سلام

شعر آزادی است، نجات است و رهایی.

 

                      

 

 

ما کنار هم هستیم اگر چه از هم دوریم. ما دوستان خوبی داریم، حتی بهتر از شعر سهراب و صمیمی تر از نازی حسین پناهی.

این چند کلمه شاید بهانه ای باشد تا در قدم های دیگر با شعر بیایم و کنار دوستانم باشم. ما دوستان خوبی داریم اگر چه ...

شاید هر کس می تواند عاشق باشد ولی هیچ کس نمی داند عشق چیست. عشق برای چیست؟ شاید آنها در حصارهای پوچی که کنار هم دارند عشق را معنا می کنند ولی عشق آن چیزی است که نه برتر از ماست و نه چیره بر ما. عشق چیزی درون خودمان است که خودمان دوست نداریم آن را دور بیندازیم. دوست داریم برای همیشه داشته باشیم. چگونه چیزی که جزئی از وجودمان است می تواند بازیچه باشد، ملعبه باشد. به هر صورت دوست دارم عاشق بمانم هر چند همه ...

من عشق بزرگی دارم. عشق به انسانی که انسان است. عشق به کسی که حداقل با همه چیزش زندگی را به من یاد داد. به من فهماند که ما انسان ها چقدر می توانیم خوب باشیم، همان گونه که خودش خوب بود.

همه چیز تقدیم او. حالا شما اسمش را هر چه می گویید بگذارید.

                                                                                        منتظرم باشید.


2 نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 0:5



 






This Template Designed By Ms-temp - Style
Best View : 1024×768