تبليغاتX
شعر آزادی است

شعر آزادی است

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

برای کرامت

سلام.

اميدوارم كه سال خوبي داشته باشيم.

آن روز شايد يكي از بهترين روزهايي كه تا به حال تجربه كرده بودم. آخرين روز سال بود و به رسم ايام كهن بايد به سراغ اهل غبور مي رفتيم.  تنها در خانه بودم و بنا بر دلايلي از اين تنهايي خوشحال بودم و بنابراين بايد هم تنها به بهشت الزهرا مي رفتم. شمع و عود و مقداري آب تهيه كردم و راه افتادم. اصلاً فكرش را نمي كردم اين تنهايي و دوري از عزيزاني كه در خاك خفته اند بتواند اين اندازه شديد در من تاثير بگذارد. آخر همه اش انسان هايي كه زنده بودند، چه خوب يا بد، باعث دردهايي در آدمي مي شدند و اصلاً فكر نمي كردم كه ياد عزيزاني كه از دست رفته اند تا اين حد باعث تحريك احساسم شود.- نمي دانم شايد من آدم نيستم ...-

به قبرستان كه رسيدم ابتدا سراغ دوست شاعرمان مرحوم كرامت بيك وردي رفتم و اندكي بالاي سرش ايستادم. هميشه توان ايستادن بالاي قبرش را نداشته ام و بُغضي عجيب باعث مي شود كه زود برگردم. بعد با شمع و عود و تنگي آب سراغ پدرم رفتم. سلامي كردم و حال و احوالش را پرسيدم هر چند كه مثل يك سال گذشته هيچ جوابي نمي داد. شمع و عود را روشن كردم و مدت هاي مديدي كنارش نشستم و با او صحبت كردم و او را محرم اسرار و دردهايي كه داشتم، نمودم. خيلي حال شيريني داشت. به اندازه غرق اين احساس شده بودم كه ديدم شايد به تعداد انگشتان دست افراد زنده در بهشت الزهرا هستند. خداحافظي كردم و به خانه برگشتم. تنهاي تنها. ديدم نمي توانم بنشينم و بايد بيرون بروم. لباس هايم را عوض كردم تا مدتي را بيرون پرسه بزنم تا شايد اين حس غريب از من دور شود و كمي تشويش هاي ذهني ام آرام شوند. ديدم بُغضي عجيب راه گلويم را سد كرده است و اين جمله در ذهنم زمزمه مي شود "بچرخ تا نچرخيم."  

بعد از مدت ها به سراغ دوستان قهري ام –قلم و كاغذ- رفتم و در بين اشك و صداي هق هق گريه هايم مي نوشتم. بعد از مدت ها نوشتم

 

اگر برای دیدن عکس مشکلی پیش آمد بر روی این لینک کلیک کنید

http://i11.tinypic.com/400aa76.jpg






                                                               

         

                                                               

 

 

 

 

 

                                                  ( برای کرامت )

 

 

بچرخ تا نچرخيم

       تو آن سوي خاطره ها ايستاده اي

                            و ما اين سوي زمين

        براي تولدي دوباره

                  سبز مي نويسيم.

 

سلام.

امروز آخرين روز سال بود

كه براي شكوه شعرهاي حك شده

گريستيم

و براي دلتنگي بوي مردي كه هميشه عينكي بزرگ داشت

عود مي سوخت

و ما مي سوختيم

ما مي سوختيم ار دردي كه ...

ما مي سوختيم براي دردي كه تنها مانده ايم.

بچه ها مي گفتند:

"شاعر از شعرش جدا نيست"

اما اين زمين حك شده مي ماند

و جسمي زير خاك مي رود

و در دل هاي ما

خاطره هايي بزرگ مي شوند

كه تو هنوز سي ساله اي!

 

راستي از آن دورها چه خبر؟

براي ذهني كه قدرت عظيم پرورش يافته است

چه آسان است كه ساده اي از زيبا ترسيم كند

و براي ما

كه سال ها از شما دور افتاده ايم

چه سخت است كه زيبايي را ساده ترسيم كنيم

و در بين هجاهاي مكرر فرياد بزنيم.

امسال هم گذشت

سالي بي تو

سالي بي شعر

سالي بي پدر

و فردايي كه نمي دانيم براي چه بايد گريه كنيم؟!

ديگر تنهايي سخت عذابمان مي دهد

و هر روز براي پنج شنبه ها

بي قراريم.

لحظه اي بايست

سخني كوتاه دارم

و دردهاي بسياري كه از نديدن و نشنيدن زياد مي شود

دلم بي قرار توست

و بي قرار پدري كه در آن نزديكي سالي است خفته

مبادا به سراغش

كه مي شكند چيني نازك تنهايي اش

و مي شكند چيني نازك تنهايي مان.

 

براي هفت سين

بايد تعداد روزهاي دلتنگي را

به دل هاي شكسته مان پيوند بزنيم

تا آنهايي كه مي دانند

درد پدر چيست

درد مادر چيست

و درد دوست چيست

به جاي خالي يك نفر فكر نكنند.

 

مي دانيد

اينجا جايتان خيلي خيلي خالي است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:18  توسط م نگهداری  |